X
تبلیغات
رایتل

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد***زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد2

اول بگویم که با باز کردن صفحه مدیریت و دیدن هشت نظر مربوط به پست قبلی شوکه و بسیار شادمان شدم. چرا که کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم که جز دو یا سه نفر کس دیگری برای خواندنم نمی آیند!!!

دوم بگویم که امروز ویزای همسر آمد و بلافاصله بلیط رزرو نموده اند هرچند بعد آنهمه گمانه زنی و بازدید از سایت های تهیه بلیط اقتصادی تر و مناسب حال از شوق پرواز رفته اند خیلی شیک نشسته اند توی آژانس هوایی القطریه و فرموده اند می خواهم بروم دیدار همسر عزیز تر از جانم شما هم بهترین و سهل الوصول ترین و نزدیک ترین و رمانتیک ترین بلیطی که می توانید برای من معرفی کنید را در اولین فرصت به من ارائه بفرمایید و البته که این بلیط هرگز اقتصادی نبوده و نیست که بقول خودشان به شومبول پسر نداشته مان فعلا" هوای من خیلی دو نفره و خاص است و دل در سینه محکم  محکم می زند و تو بگو چه کنم که زودتر زمان بگذرد و از آنطرف خط صدای جیغ من که واااااااااااای اولین فرصت را دریافتید و باید هتل رزرو کنم و چمدان ببندم و دوباره تقویم را نگاه کنم و ورق بزنم و ببینم چه زمانی کجا هستیم و شما قطع کنید من به 118 زنگ بزنم و شماره آرایشگاهی که صد سال قبل می شناختم و از قضا خیلی عالی بودند را پیدا کنم و واویلا که همین دیروز هنگام غذا خوردن دیدم ریگی درون دهان دارم و وقتی پیدایش کرده بهش نگاه کردم دیدم قطعه ای از دندان مبارک است و آن دندان نیز وقت گیر آورده و جالب اینجاست که کاملا" در تیررس چشمان هر بیننده ای است اگر از درد احتمالی آینده و پر شدن درونش توسط غذا بگذریم و چقدر کار دارم و چقدر اضطراب دارم و گونه هایم گر گرفته اند و قلبم محکم می زند و نمی دانم اینها تاثیر این خبر است یا قرص هایی که اخیرا" می خورم.

و امروز را در سایت های هتل یابی گذراندیم و قلبمان تند میزد و واقعا" دمای بدنم بالا بود، و آخر الامر یک اتاق دو نفره رزرو کردیم و بعد رفتیم به همسر گزارش کار دادیم و ایشان که از نرخ های بعد تحریم ها و جلسات پنج بعلاوه یک بیخبر است برق از سرش پرید بخاطر قیمتها.

از آنموقع تا الآن نیز هی به خودمان رجوع می کنیم و هی می بینیم که باید دوباره لباس های خنک تابستانی مان را در بیاوریم بجای این پلوور و ژاکت تنمان کنیم. و نمی دانم واقعا" که چه حسی دارم و این اتفاق بسیار خاص است برایم و توصیه می کنم به همسرانی که هیچوقت از همدیگر دور نبوده اند به تجربه اش، که گرچه سخت گذشته اما گذشته و این حالی که من و همسر داریم را شاید هیچوقت دیگر تجربه نکنیم....




برچسب‌ها: سفر، مرد چشم شیشه ای، من
تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 24 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 09:47 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب
نظرات (4)
جمعه 25 مهر‌ماه سال 1393 10:03 ب.ظ
yadavar
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ﺧﻭﺷﺤﺎﻟﻢ اﺯ ﺑﻪ ﺛﻤﺮ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺷﻜﻴﺑﺎ ﻳﻲ اﺕ و ﺷﺎﺩﻡ اﺯ ﺩﻳﺪاﺭی ﻛه ﺑﺮاﻱ ﻫﻤﻪ ﻗﺎﺑﻞ ﻭﺻﻒ ﻧﻴﺴﺖ.
پاسخ:
ممنون یادآور!
بزودی دیدار شما تا ما تبریکی بگیم!
یکشنبه 27 مهر‌ماه سال 1393 12:26 ب.ظ
شیرین
امتیاز: 0 0
لینک نظر
پیشاپیش چشم و دلت روشن ساغر جان
پاسخ:
یکشنبه 27 مهر‌ماه سال 1393 03:28 ب.ظ
سوده
امتیاز: 0 0
لینک نظر
چه عالییییییییییییییییییی! تبریک میگم بهت عزیزم و چشمانت روشن.
پاسخ:
دوشنبه 28 مهر‌ماه سال 1393 09:31 ب.ظ
سارای
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خدارو شکر ... قربون دل صبورت ساغر جان...
پاسخ:
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد