X
تبلیغات
رایتل

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

این روزهای داغ

یک. پارسال تمام ماه رمضان را من میزبانی کردم، مادر حال خوبی نداشت، افطاری، سحری، حتی شستن ظرفها، نمی گذاشتم دخترها کاری بکنند، نهایتش چند باری دادم برادرزاده غذا بپزد، پهن بودم روی منوی آشپزخانه، امسال خودم را شل کرده ام، فی الواقع یک چند وقتی است، خدا را شکر من شل کرده ام دختر سفت کرده است، تا امروز که هشتم ماه رمضان است تمام سحری ها را درست کرده و من افطارها را مدیریت کرده ام، وقتش که شده خودشان چیده اند و آمده ایم دور سفره، اشتهای همه هم خوب است، غیر از خودم که با اینکه هنوز روزه دار نیستم احوال بدی دارم و هیچ میلی به خوردن ندارم، می گویم یک چند ساعت دیگر افطار است چیزی می خورم، باز می رود به سحر که هرگز میل ندارم. روزها طولانی اند ولی وقتی تمام شبها را تا صبح بیدار باشی تمام روز را می خوابی، من البته بخاطر مادر و رودربایستی پا می شوم یک چرخی می زنم و مطمین می شوم چیزی خورده اند بعد می روم یکجای دیگر ولو می شوم، دختر ها رسما" تا چهار یا پنج عصر می خوابند!!!!

دو. دخترک می گوید چه جالب است مادر این مائده در پرده نشین، خود دخترش چادری است مادرش مانتویی، تازه خودش عروس یک حاج آقای روحانی است، می گویم کجایش جالب است؟ نگاهی به دوروبر خودت هم بیندازی از این پارادوکس ها زیاد می بینی، خب مادرش عقایدش با دخترش یکی نیست، همانطور که مادرش حق دارد مثل خودش باشد دخترش هم حق دارد، این وسط مهم این است که هر دو همدیگر را قبول داشته باشند، و بتوانند عواطف مادر دختری شان را در کنار تفاوت فکری شان مدیریت کنند، بعد در دل گفتم،" خیلی سخت است، و بعضی وقتها نمی توانی تفاوت فکری ات با پاره تنت را قبول کنی و عقایدت را برداری بگذاری داخل بقچه بعد عزیزت را بگذاری ورِ دلت و بقچه محکم باشد و رابطه تان محکم باشد و باهاش بخندی و خوش باشی، نمی شود گاهی، تو سجاده آب بکشی و هزار سال با دعای سحر نوستالوژی بزنی و او پای منبر و بالای منبر برخی دیگر باشد، مگر اینکه عزیزت خیلی مراعاتت را بکند و تو هم خیلی مراعاتش را بکنی، و اصلا" پیش نیاید که مجبور باشی خودت را بریزی روی میز و شرح دهی، و او هم، فقط از اصل حال هم خبر بگیرید و هیچ بحث و صحبتی غیر از خودم و خودت نزنید تا اصطکاک عقیدتی پیش نیاید، فقط دوست داشته باشید همدیگر را، و به هم، احترام بگذارید حتی اگر به عقاید هم احترام نمی گذارید!!!!!" اگر بشود!!!!!!!

سه. دختر آمد که، دخترک رفته حمام تیغ را برداشته زده به صورتش بعد نصف ابرویش را زده و الآن ریده، دوازده سالش است، هنوز بسراغش نرفته بودم ، داشتم آخرین پیام همسر را می خواندم که در جواب اینکه چرا صدایت گرفته بود نوشته،" فکر می کنم پریودم و وقتی تمام می شود که تو بیایی،"  دختر آمد که فکر کنم دخترک پریود شده است................

اگر یک درصد هم از ترس توبیخ بابت ابرو باشد، دوست داشتم می دانستم و قبلش می رفتم بهش می گفتم اشکالی ندارد فقط پریود نشو..........

برچسب‌ها: روز مره نویسی!
تاریخ ارسال: چهارشنبه 3 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 06:10 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد