X
تبلیغات
زولا

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

پیشنهاد من برای اسمش نباتی است!

دیروز برادر یک گربه آورد خانه، شب هم گذاشت رفت، دیده اید گربه نوزاد از مادرش که دور می افتد، جا می ماند جایی، گیر می کند لای شاخه های درخت یا روی پشت بام چطور جیغ می زند؟ گوشخراش و رقت انگیز، این هم ظاهرا" از مادرش جدا مانده، شاید هم مادرش قصدا" فرستاده بیرون، بعضی وقتها هم خودشان از مقرشان می زنند بیرون و گم می شوند، در هر صورت اینرا پیدا کرده و آورده، دختر زرد و سفیدی است، اتفاقا" چند وقتی بود به برادر گفته بودم گربه ای بیاورد، ما خانواده گربه دوستی هستیم کلا"، قدیم ترها هیچوقت خانه مان بی گربه نبود، توی حیاط قدیمی مان همیشه یک گربه مادر و چندین بچه گربه داشتیم، از اینجا که رفتیم دیگر از گربه مادر و زاد و ولد در خانه های اجاره ای مان خبری نبود اما غیر از این گربه سه گربه دیگر در خانه های مختلف داشته ایم، البته از داشتنِ آخرین گربه تا این گربه خیلی می گذرد، و من خیلی هیجان دارم، دیشب مدتی جیغ زد، به زور بهش چند قطره شیر دادم، رفته بود توی حیاط پشت بام لابلای خنزر پنزرهای مربوط به آشپزی های نذری مادرم، با زحمت بیرون کشیدمش، آوردم گذاشتم داخل حمام، با غذا و یک چیزی که بتواند رویش بخوابد، می ترسیدم بیاورم داخل اتاق و باز فرار کند و لای چیز میزها خودش را جر بدهد، مدتی آرام بود اما باز جیغ و دادش بالا رفت، اینبار آوردمش داخل اتاق و با همفکری برادر اجازه دادیم برود زیر تختش، و جالب بود که بمحض اینکه رفت آن زیر آرام شد، خیال ما هم راحت شد که هم امن است هم راحت است، تنها نکته ای که باید برای گربه های کوچک در نظر گرفت و دنبال کرد جریان پی پی کردنش است، جعبه ای را از خاک پر کردیم و آوردم گذاشتم داخل یک کارتن کنار در اتاق، دیشب لجباز تر از این بود که بشود تربیتش کرد، برادر بعد سحر رفت حرم و سپس خانه دانشجویی اش، و من هم که بعد از سحری آمدم اینجا مادام که خواب بودم خواب اینرا می دیدم، که همه جا را با گوه یکسان کرده، ساعت هشت هم بلند شدم رفتم ظرف شیرش را تازه کردم گذاشتم وسط اتاق، یکبار هم توانستم به زور سر پا بگیرمش، هنوز ترسش نریخته بود ولی دیگر جیغ نمی زد، بعد در طول امروز بین بالا و پایین در رفت و آمد بودم، فکر می کردم باید فقط شیر بخورد که مادر گفت برایش غذا هم ببر، کمی ماکارونی آوردم دیدم خورد، خلاصه در بیست و چهار ساعت اخیر دارم با یک بچه گربه زرد و سفید خوشگل زندگی می کنم، امشب که پشت کامپیوتر نشسته بودم دیدم آمده زیر صندلی و دارد به حرکت پاهایم نگاه می کند، بهش که نگاه کردم باز رفت زیر تخت، خیلی سعی کردم باهاش صحبت کنم، و کردم، دوست داشتم با روی خوش از همان اول بیاید بنشیند روی پایم و من تایپ کنم، ولی خب این بیچاره تا اهلی شود زمان می برد، امشب درست دقایقی قبل از اینکه بیایم راجع بهش بنویسم، دیدم رفت توی جعبه اش و خاکها را کنار زد و خیلی عالی کارش را انجام داد و روی پی پی اش را پوشاند و برگشت، بقدری خوشحال شدم که انگار بچه خودم یاد گرفته جیش اش را بگوید، منتظرم مادرم بیدار شود بهش بگویم و مژدگانی بگیرم، چون مادر میگفت این دیشب آن زیر کارش را کرده است و گمان نمی برم که بتوانید یادش بدهید.

برچسب‌ها: روز مره نویسی!
تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 4 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 01:44 ق.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب
نظرات (4)
پنج‌شنبه 4 تیر‌ماه سال 1394 05:18 ق.ظ
نیلوفر
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام سلام خیلی خوشحال شدم دوباره به وبتون اومدم موفق باشین
96518
پاسخ:
چهارشنبه 10 تیر‌ماه سال 1394 07:23 ب.ظ
Haleh
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ba vokoodi ke man hapoo bishtar doost daram vali kolan heyvoon to khoone dahstan khaaailikhoobe
پاسخ:
یکشنبه 14 تیر‌ماه سال 1394 11:24 ق.ظ
شیرین
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام ساغر جون
مبارک باشه ورود عضو جدید خانواده خیلی کار خوبی کردی. گربه ها و سگها همراهان و دوستان دوست داشتنی ای هستند و هیچوقت تنهات نمی گذارند.
پاسخ:
ای بابا اونقدر شر و شیطونه که برادر بعد سحر میره خونه دانشجویی اش تا غروب، و کلا" با گربه های دیگری که داشتیم خیلی فرق داره، از دیوار راست میره بالا و واقعا" شیطنتهاش خیلی زیاده.
دوشنبه 15 تیر‌ماه سال 1394 10:55 ق.ظ
سوده
امتیاز: 0 0
لینک نظر
یکی یکی خواندمت، خیای وقت بود که نیامده بودم تا بخوانم و بنویسم و هنوز هم ننوشته ام! خوشحالیت را میخواهم همیشه.
پاسخ:

زودتر بیا و بنویس که من هم بخوانمت، خیلی وقته نیستی.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد