X
تبلیغات
رایتل

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

من هیچوقت چتر نداشته ام!

یک. درست همین پنج شنبه گذشته بود که گرفتار طوفان شدم، صبحش همسر برای بار دوم می پرسید که چک کنم ببینم چتر در خانه است یا توی ماشین، با اطمینان خاطر وقتی چتر را کنار دراور تصور کردم گفتم نگران نباشد و برود سر کارش، اما در لحظه آخری که باید چتر بردارم و بیرون شوم دیدم ای دل غافل اشتباه فقط تصور کرده بودم در خانه هست، و مجبور شدم زنگ بزنم برگردد و مرا ببرد سر کلاس و دیرش شد، آخرین تجربه ام از باران بهم ثابت کرده بود هرگز نمی توانم این پانزده دقیقه پیاده روی را خشک بمانم و به کلاس برسم، از کلاس هم نمی شد در آن روز خنک و دلپذیر بگذرم، موقع برگشت که ساعت دو بود احتمال می دادم هوا دارد آفتابی می شود ولی چتر یکی از لازمه های هوای نه چندان آفتابیِ اینجاست و خیلی خوشحال و مغرور بودم از داشتنش، اما درست بالای پل، جایی که در این مسیر پانزده دقیقه ای از همه جا بریده ای، هیچ محل فراری نداری، نه از آفتابش و نه از، طوفانش را آن روز فهمیدم، وقتی در عرض کمتر از ثانیه چتری که تمام اعتماد به نفسم در آن باران بود واژگون شد، با اولین باد قوی ای که وزید، خنده ام گرفت، به پاهایم سرعت دادم و هر چه به اوج پل نزدیکتر می شدم سریعتر می دویدم، و طوفان هم اوج می گرفت، واقعا" طوفان بود، دستم از زمین و زمان کوتاه، ماشین ها بسرعت ازم می گذشتند و حتی اگر قصد کمک داشتند به منی که تنها عابرِ آن مکان بودم هم نمی شد بایستند و بگذارند بروم داخل ماشین، با چه زحمتی خودم را رساندم به انتهایش و وقتی از عرض خیابان با آن چترِ پاره پاره رد می شدم راننده های منتظر لبخند می زدند، جالب بود که با اینکه تمام وجودم حتی بوت های خوشگلم که تازه خریده بودمشان غرق آب بودند من هم می خندیدم، قبل از ورود به آپارتمان تمام لباس هایم را همان زیر طوفان در آوردم و انداختم داخل حیاط!

دو. دیروز یک روز آفتابی و گرم بود، دما در اوج زمانش سی و سه درجه پیش بینی شده بود، کلاسم دوازده شروع می شد، لباس مناسب خنکی پوشیدم، ولی وقتی رسیدم به کلاس داشتم از حال می رفتم، همه اش داشتم با گرمای ایران و لباس های خیلی بیشتر از اینی که پوشیده بودم قیاس می کردم، که آنجا اینقدر گرمازده نمی شدم و حالم نورمال بود، شب همسر گفت اینجا فرق دارد، اوزون خیلی نازک تر از ایران است و همه  اشعه های  مضر خیلی سریعتر روی پوست و سیستم داخلی بدن تاثیر می گذارند، و جدای از آن اینجا مرطوب است، گرما زده شدی، وقتی برگشتم بعد از خوردن ناهار خوابیدم تا هفت و نیم شب، و تا آخر شب هم که خوابیدم هنوز حالم بهم می خورد و هوا خفه بود.

امروز طبق معمول اولین کاری که کردم چک کردن دمای هوا بود، با دیدن شماره هفده خیلی خوشحال شدم!

کلا" فکر کنم یکی دو سالی باید بگذرد تا من قبول کنم اوضاع را، بدنم تنظیم نیست، حالت تهوع می گیرم در گرما و سرماها تا  مغز استخوانم نفوذ می کند، گردن درد و ....

سه. اتفاق های زیادی رخ داده و در حال روی دادن می باشد، بزودی اخبار تازه و مهمی اینجا درج خواهد شد، دلیل این دلشوره ها و رخت شویی های وحشیانه دلم....

چهار. بعد از دیسکاشن آمد و پرسید چه جالب ایران مترو دارد؟ و من داشتم بطور کامل از متروی تهران می گفتم، اینکه از هر نقطه تهران به هر نقطه دیگری می توانی با کمترین هزینه رفت و آمد کنی، در گفته هایم اصلا" حس نوستالوژی یا هواداری مثلا" پیدا نبود صرفا" داشتم از آنچه وجود دارد یک گزارش می دادم، وسط حرفم پرید که،" آنجا که آنقدر خوب بوده برای شما چرا آمدید اینجا؟؟؟" حالا اگر یک اروپایی ازم می پرسید هیچ اتفاقی نمی افتاد و می رفتم سر گزارش تفصیلی از اینکه ما از کمترین حقوق انسانی در ایران بی بهره بودیم و بیکار بودیم و از کشور خودمان هم ناامید شدیم و....، اما طرف یک هموطن بود، هموطن مهاجر در پاکستان، زمان کوتاه بود و باید به کلاس می رفتیم، در طول کلاس هیچ از درس نفهمیدم، بیشتر بخاطر جهل مزخرف و آن طعنه ناجوانمردانه، بعد کلاس بهش گفتم، باید می گفتم، که خیلی از لحنت مخصوصا" اگر کنایه بوده است ناراحت شدم، اضافه کردم که، تو با یک نژاد یکسان با پاکستانی ها و در کشوری که خیلی با شما خوب و مهربان و برادرانه برخورد می کرده زندگی کرده ای، تو چرا اینجایی؟ و چرا فکر کردی من نباید اینجا باشم؟ و آیا براستی از میزان خفت ما هزاره ها در ایران بی خبری؟ یا خودت را به بی خبری می زنی؟ خیلی دستپاچه شد و گفت اصلا" منظورش کنایه نبوده، فقط تعجب می کند از اینکه منی که اینقدر شبیه به ایرانی ها حرف می زنم و لباس می پوشم، -اشاره به روسری ام کرد- و حتی در ایران تحصیلات دانشگاهی دارم هم از ایران رانده باشم، و من آنجا فهمیدم این بیچاره ها فکر می کنند ایران فقط آن افغان هایی را بیرون می کند و خوار می پندارد که تغییر سبک نمی دهند و با پیراهن و تنبان وطنی در خیابان تردد می کنند و امثال من قابل شناسایی و تحقیر نیستند!!!!!!!!!!!!!!!

پنج. پست های زیادی در ذهنم نوشتم و اینجا ننوشتم، با هوای اینجا هوایم عوض می شود، و ننوشتنم را دلیل بر هوا به هوا شدنم بگذارید.

پ ن. بعضی دردها از بس درد هستند نمی شود نوشت، اصلا" نمی شود آغاز کرد، چند بارخواستم چیزی بنویسم وسطش بر باد رفتم.

سالی که با سوزاندن فرخنده آغاز شود، با سنگسار رخشانه ادامه می یابد، سر بریدن های مسافران خردسال میان برنامه اش است و خدا می داند به چه ختم می شود، برای هموطنانم که دست شان از همه جا کوتاه است صبر آرزو دارم، و دلم برایشان پاره پاره است.

برچسب‌ها: روز مره نویسی!، گزارش
تاریخ ارسال: سه‌شنبه 19 آبان‌ماه سال 1394 ساعت 04:35 ق.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب
نظرات (2)
شنبه 23 آبان‌ماه سال 1394 05:22 ب.ظ
شیرین
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام ساغر جان خوبی؟
کار خوبی کردی مستقیم با آن شخص حرف زدی. واقعا دردناک است شنیدن این حرفها از کسی که خود قربانی ست!
پاسخ:
سلام عزیزم، واقعا" همینطوره، کاش یاد بگیرم همیشه بجای فرار و فراموشی از چیزی که ناراحت میشم باهاش روبرو بشم و بیانش کنم!
چهارشنبه 27 آبان‌ماه سال 1394 09:04 ب.ظ
سایه
امتیاز: 0 0
لینک نظر
تو رو خدا بگید که یه اقلیتی هم توی ایران اینجوری نبودن...
من خودم ایرانی ام و متاسفانه از این ظلم ها و نگاه ها باخبرم...
من تو مناطق افغان نشین و عرب نشین بزرگ شدم...
افغان ها رو جدا دوست داشتم... برایم هیچ فرقی نداشت و ندارد...
من توی مدرسه همکلاس افغان داشتم و همچنین توی دانشگاه هم (البته ایشون از افغانستان مخصوص تحصیل امده بودند ایران)...
اصلا کیف می کردم از همصحبتی با کسانی که همزبان من بودند، با اینکه ریشه در کشوری دیگر داشتند... کیف می کردم وقتی تفاوت های ریز و درشت فرهنگی رو کشف می کردم...
حتی تز فوقم را بر مبنای این تفاوت ها و شباهت ها نوشتم...
با این حال میدانم اوضاع ایران چقدر خراب است...
در همان دوران دانشگاه، وقتی از دید بد همکلاسی هایم انتقاد می کردم، مرا هم طرد می کردند... حتی به شوخی یا جدی و به خیال خود برای تحقیر من، می گفتند نکند رگ و ریشه خودت هم به ان ها بر می گردد...
برای هموطنانم متاسف می شدم و می شوم... اما بودند هم نگاهانی مانند من... هرچند اندک...
و در واقع امر چه انتظاری می توان داشت...
جهان سوم است دیگر...
طول می کشد تا قرون وسطی اش تمام شود...
کار زیادی هم نمی شود کرد وقتی تاریکی این قرون، حالا حالاها خیال رفتن ندارد... وقتی خود مردمان این منطقه ی اشوب زده به این تاریکی ها چسبیده اند... به هر قیمتی...
کاش خاطرات خوبی برایتان باقی می ماند از این سرزمین... کاش مردمم جور دیگری بودند...
پاسخ:
سلام سایه عزیز!
من در نوشته های زیادی از مهربانی دوستان ناب ایرانی ام گفته ام، شما را هم مثل دوست دیگرمان امیر حسین به خواندن سلسله نوشته هایم در باب مهاجرتم در ایران تحت عنوان" از مهاجرت 1 تا 5 " دعوت می کنم، من هنوز دوستان زیادی در ایران دارم، دوستانی که همیشه احوال پرس شان هستم و آنها هم همیشه جویای احوالم هستند، اگر تهران بروم جایی جز منزل آنها مستقر نمی شوم و یکی دو تا دوست خوبم زمانی که ایران بودم تفریحاتشان را فقط با اوقات من تنظیم می کردند، من در ایران زاده و بزرگ شده ام و هیچوقت از فرصت هایی که آنجا داشتم فراموش نمی کنم، لااقل تا زمانیکه من در دوره لیسانس درس خواندم مشکل آنچنانی وجود نداشت، همیشه بحث ملت ها از دولت ها جدا بوده و هست!
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد