ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

نمی دانم چرا فکر می کنم بامبوها در خانه من زیباتر بنظر می رسند!

یک. رخصتی نزدیک به چهل روزه ی ما آغاز شده است، رسما" از جمعه گذشته، چهارمین ماهگی اقامت من درینجا، بر خلاف روزهای اول و حتی میانه آمدنم، این روزها خیلی بیزی ام، همسر خان یک برنامه آشپزی و بحث برای زنان را اینجا از طریق بنیادشان عملی کرده اند و مسئولیت هماهنگی و تدارکات و اجرا با ما سه تا همسر این سه مرد است، تا بحال سه جلسه را پشت سر گذاشته ایم، قابیلی، آش و آشک پخته ایم و بعد از آموزشش و همزمان با صرف و بعد از آن موضوعات از قبل طراحی شده را به بحث گرفته ایم، نقش زنان در کمتر کردن منازعات درون خانواده، نقش تعلیم و تربیت بر زنان، زنان و سیاست، از این دست، زنی بین مهمانان مان بود که خیلی خموش و ساکت می نمود، بعدا" کسی که ایشان را به برنامه معرفی کرده بود داستانش را گفت، که همسرش مثل هزاران مرد دیگر افغانی راه  دریا به سوی اینجا را درنوردیده است و اینرا که نوعروس باردار بوده به آرزوی سرزمین رویایی استرالیا در افغانستان گذاشته، بعدا" که جریان آوردنش طولانی تر شده اخبار به زن رسیده که همسرش بجای اپلای کردن برای همسر، همسر دیگری اینجا اختیار کرده و دارد زندگی اش را می کند، برای همسر افغانستانش نفقه می پردازد و او و خانواده اش را از عیش نهانش بی خبر گذاشته، زن وقتی داستان را می فهمد اصرار به جدایی می کند، اما مرد افغانی حاضر به طلاق دادنش نمی شود، وکیل می گیرد و چون همسر اینجایش را ثبت قانون کرده تا از منافعش بهره مند شود، اجبارا" کیس تازه ای برای همسر اول می تراشد، و او را بعنوان بیوه برادر یا پسر عمویش به اینجا می آورد، اینجا برایش خانه جدا می گیرد و زن با دخترش که حالا نه سالش است تنها زندگی می کنند، مرد همسر دوم را همچنان دارد، و اینجا استرالیاست، در جوابِ" نقش زنان در کم کردن منازعات فامیلی" چیزی نداشت بگوید، نمی توانستم داستانش را برملا کنم، اما مشابهش را برای دوستان دور میز تعریف کردم، اینکه زنان افغانستان اکثرا" مفعول منازعات فامیلی اند و اصلا" منازعات فامیلی ای وجود ندارد، بیشتر منازعاتِ یکطرفه و حق بجانبانه ی مرد است، البته داستان های برعکس این داستان هم اینجا زیاد رخ می دهد، وقتی دختری که از آنسوی مرز مثلا" ایران و یا پاکستان بعد از ازدواج با مردی به اینجا آمده بعد از سه روز سر از پلیس استرالیا در آورده و مدعی شده ازدواج اجباری داشته و هرگز همسرش را نمی خواهد، می خواهد آزاد باشد و به خانه مرد برنگردد، تو گویی محافل مجلل و یک کیلو طلا و  اینهمه صبوری و انتظار ویزا و پروسه طولانی اش که از عهده هر کسی برنمی آید همه زوری بوده، مرد مانده و حوضش!

دو. زیاد می خندم، شوخی، شیطنت، رقص، قهقهه های این روزهایم بقدری است که خودم تعجب می کنم، همسر می گوید داری بر می گردی به خودت، ولی من هیچوقت اینطور نبوده ام، که به خودم برگشته باشم، شاید هم فاصله خودم با خودم آنقدر زیاد شده بوده که یادم رفته اینطور بوده ام.

سه. سی و هفتمین سالروز تولد همسر بود و  همیشه یادش نیست، قبلش با دختر دایی رفتیم یکی از مراکز خرید اینجا و ساعتی مناسب برایش خریدم، و دختر دایی گفت کیک می گیرد و شب برویم خانه شان، و رفتیم و تولد بازی کردیم.

چهار. اهل خانه در مشهد بقدری مصروفند که اصلا" پیام هم نمی دهم روی اینترنت چه برسد به ویس، شب جمعه عروسی است، و در فکر آنم که من همزمان اینجا یک غلطی بکنم، چه می دانم محفلی، مهمانی ای یا نه برویم بیرون بگردیم و دیر بیاییم خانه تا نفهمم و رد شود.

پنج. نمی دانیم با این رخصتی طولانی چه بکنیم، همسر خان همیشه خدا کاری برای انجام دارد، درگیر و دار طرح و پروپوزال های سال آینده، حالا کی این طرح ها عاید مند می شوند و غیر از دویدن منفعتی هم برایمان تولید می کنند خدا داند، مثلا" اگر برای برنامه کوکینگ شان سه هزار دلار گرفته اند، تا بحال که سه جلسه اش گذشته نصفش تمام شده و ما مانده ایم و چهار جلسه پیش رو! 

این یکماه فرصت خیلی خوبی است برای گشتن و دیدن، لااقل چند جای خوب و معروف ملبورن را باید ببینیم، دختر دایی که سالها ساکن ملبورن بود هم دارد می رود سیدنی پیش بقیه خانواده اش، و من همیشه آدم سختگیری بوده ام در روابط، و هر چه بیشتر گذشته سختگیرتر شده ام، کسی نمی تواند نفوذ کند در من، همانطور که هیچوقت حرفهای خصوصی از کسی نمی پرسم، دوست ندارم مورد سوال درباب مسائل خصوصی ام شوم، اینجا بحثش جداست، ولی در واقع امر همینقدر کافیست که حتی خواهر ها یا مادرم تا من اجازه ندهم هیچ حرف خصوصی ای ازم نمی پرسند، دوستانم اگر با من خصوصی هایشان را شریک می کنند، اینطور نیست که فردایش سریع پیام بگذارم که چه کردی با مشکلت، یا اوضاع بهتره؟ می گذارم تا دفعه بعدی، دوست داشتند بگویند، دوست نداشتند حرف زیاد است برای زدن!

داشتم اینرا می گفتم که دختر دایی دارد می رود، و گرچه من خیلی سختگیر بوده ام و اینجا حتی دختر دایی هم با رعایت حجاب ها به من نزدیک می شد، و تابحال نشده سرزده بروم یا بیاید، یا مثلا" برنامه یهویی بریزیم و خوش باشیم و خیلی توی هم باشیم و از این دست، اما یکهو یک جوری شدم از رفتنش، مخصوصا" وقتی گفت وقتی پلان را نهایی کردیم فقط و فقط به خودت فکر می کردم که چطوری بگذارم و بروم و تو هیچکس را نداشته باشی تا بتوانی رویش حساب کنی، دلم گرفت وقتی یادم افتاد درست همان دو روز پیشش سر یک موضوعی باهاش سرسنگین شده بودم و خیلی رک و بی پرده ازش انتقاد کرده بودم و گوشزده کرده بودم که من خیلی چاک و بست دار و متفاوت شده ام از سالهای نوجوانی ام! 

پ ن 1: دختر دایی بامبوهایش را داده به من، دو تایشان بزرگند و سه تایشان کوچکتر، بزرگها را گذاشته ام داخل گلدان خودم که بلند تر است و سه تا کوچک ها را داخل گلدان خودش، بعد یادم آمد مادر می گفت باید با اینها حرف بزنی تا رشد کنند، اسم برادرها را گذاشتم روی دوتا بزرگها، سه تا کوچک ها هم بچه های برادرند، گلدان گلی را هم که شریل و راب دوست خانوادگی مان آورده بودند که مادرم است! 

همه شان را گذاشته ام روی یک میز و یک صندلی هم برای خودم گذاشته ام کنارش، گاهی دور هم باشیم!

پ ن2: داشتم توی ذهنم برای همسر چیزی می نوشتم، مثلا" برای ولنتاین یا یک روز خاص، رفتم توی گوشش گفتم، دیدم دارد روی عکسم کامنت می گذارد و همه تلاش و ذهنش متمرکز بر نوشته هاست!


برچسب‌ها: روز مره نویسی
تاریخ ارسال: دوشنبه 30 آذر‌ماه سال 1394 ساعت 07:49 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد