X
تبلیغات
رایتل

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

از مرد چشم شیشه ای ام(3)!

باربی کیو تو نایت رستورانتِ پل سرخ کابل میعادگاه مان بود، ناهار مهمان دوستی بودم که الآن در آلمان زندگی می کند و دوقلو های پسرش سه ساله اند، همه شان می خواستند با من بیایند سر قرار، پشت درختی زیر میزی جایی قایم شوند و نگذارند ما راحت باشیم، شوخی می کردند، ولی واقعا" همه شان بعد ناهار با یک تاکسی دربست با من آمدند و سعی داشتند همسر را ببینند ولی ایشان از پشت پنجره پیدایشان نبود!

شاید یک و نیم ساعتی صحبت کردیم آنجا، اول ایشان صحبت کرد و یک تاریخچه ای از آنچه برایش رخ نموده و همراهی اش کرده بود تا بدان روز را برایم شرح داد، اینکه اولِ آشنایی بامن چقدر خام بوده که بسرعت پیشنهاد ازدواج داده و چرا فکر می کرده باید سریع السیر این درخواست را بدهد، اینکه حتی بعد از آن و وقتی داشته می رفته تازه ماستری بخواند هم زمانش نبوده و گرچه فقط گفته بود "من می روم تا تحصیلاتم را در جهت آینده ای بهتر برای خانواده آینده ام تکمیل کنم و به تو فکر می کنم"، و اینکه بار سوم نباید از دوست سفیر عشق می ساخته و باید خودش می آمده به تهران به دیدنم و آنجا خواسته اش را مطرح می کرده.

از زندگی شخصی اش گفت، از اینکه همیشه این خودش بوده که دست خودش را گرفته، و از دوره دبیرستان که بخاطر تحصیل باید از مادرش دور می بوده و دوره سخت دانشگاهش که تمام چهار سال را شبانه کار کرده تا بتواند مخارج تحصیلش را بپردازد، از اینکه آرزو دارد یک زندگی آرام و متینِ رو به ترقی داشته باشد، از اینکه بعد از گذشت سالها باز هم اولین کسی که بهش فکر می کند من هستم.

بعد من حرف زدم، گفتم از وقتی شما را دیده و می شناسم تا الآن زمان زیادی می گذرد اما این شناخت من از شما چیزی جز در حد یک همکارِ خموش و خونسرد نیست، شاید این اطلاعات زیادتر می بود اگر آن اتفاق در تو نمی افتاد ولی به هر حال در حد همه همکارانِ ساده دیگر هستی برایم و نمی شناسمت، تا بتوانم روی صحبتت فکر کنم، تو هم من را نمی شناسی، تو جز دو سه فصل همکار بودن و پشت میز دیدنِ من بعنوان یک کارمند و چند رفتار اجتماعیِ در لفافه چیز دیگری از من نمی دانی، که البته اینجای حرفم گفت:"خیلی می دانم، اندازه ای می دانم که هر مردی درباره زنی که دوست دارد باید بداند، تو من را زیر نظر نداشتی و نمی خواستی، من که می خواستم، من از خیلی چیزها باخبرم، و خیلی می شناسمت!"

آن روز گذشت و ما قرار گذاشتیم همدیگر را بهتر بشناسیم، فردای آنروز قرار بود ایشان برای یک جلسه کاری به سوییس بروند،(خیلی باکلاس)، و من هم بر می گشتم به ایران، تصمیم بر آن شد که صبر کنیم ایشان از سفر برگردد کابل من هم تا آنزمان در تهران مستقر شده باشم و برویم روی یک سری صحبت های دقیق و روی برنامه برای شناخت بیشتر از هم.

قبلش یک تفاهمنامه امضاء کردیم، آن هم این بود که فقط و فقط روی اجندای از قبل مشخص شده وارد گفتگو بشویم، گفتگو هم در ابتدای امر تلفنی نبود، اول قرار شد چارچوب را تنظیم کنیم، روی آن یکی دو بار تلفنی صحبت کردیم، چهار مبحث مهم و اساسی در نظر گرفتیم،(اخلاقیات و اعتقادات، انتظارات از همسر آینده، روابط و دوستان، برنامه آینده)، و تصمیم بر این شد هر دوی مان طی یک نوشته نسبتا" جامع تمام آنچه در این چهار مقوله بنظرمان مهم می آیند را بنویسیم، بعد از آن در یک روز و یک ساعت معین هر دوی ما نامه ها را برای هم ایمیل کنیم، دلیل یک ساعت و یک زمان معین هم این بود که با خواندن نامه های همدیگر وارد عمل نشده باشیم، مرحله بعد از بدقت خواندنِ نامه ها، ریز شدن در نکات اشتراک و افتراق مان بود، اینکه تا چه اندازه درباره مسائل مثل هم فکر می کنیم و یا می توانیم از شیوه خود عبور کرده به دیگری نزدیک باشیم، هر دوی ما بعد از پرینت گرفتن نامه ها نکات برجسته و مهم را هایلایت کردیم، و بعد تماس های تلفنی شروع شد، همه این داستان ها روی نظم و برنامه ریزی انجام میشد، تماس های تلفنی مان زمانی رخ می داد که هر دوی ما روبروی لب تاب و یا نوشته خود پشت میز نشسته بودیم و قلم در دستان مان بود، خوشبختانه من در شرایط عالی ای قرار داشتم، اتاقم را که با یک دختر اعجوبه روزگار یکی بود جدا کرده بودم و بخاطر شرایط خاصی که داشتم و پایان نامه داشتن و بورسیه بودن و این مسائل و وجود نداشتن اتاق های دیگر یک اتاق تک نفره در طبقه آخر بهم داده بودند، خیلی راحت می توانستم با صدای بلند حرف بزنم، توی کل سوئیت مان بغیر از من و یکی دیگر کسی نبود!

تعداد ساعات و دقایقی که باهم صحبت کردیم را در سالنامه همان سال نوشته ام، و شرحی بر صحبت ها، و همچنین کاغذهایی که زیر دستم بود و خط می زدم و یا از خلال صحبت های همسر نکته ای را یادداشت می کردم را نیز، ساعت ها را دقیق یادم نیست ولی فکر می کنم حدود هفت ساعت با وقفه و طی یکماه سر جمع حرف زدیم، و این هفت ساعت تمامش درباره مسائل مهمی بود که به ذهنمان رسیده بود و در نامه بهش یادآروی کرده بودیم و همچنین مسائلی که از بین حرف ها می برآمد! 

آن وسط هم گاهی سعی کردیم چیزهای دیگر را هم چک کنیم، ندای درونی مان و رفتارهای اخیرمان و اینکه آیا چیزی در حال شکل گیری است و اصلا" می تواند شکل گیرد و یا اصلا" این خوب است که " عاقلانه ازدواج کنی و عاشقانه زندگی؟" و اصلا" می شود؟ و اگر نشد چه؟ آیا ما بدنبال عاشق شدن هستیم و یا زندگی کردن و درک شدن؟ آیا ما عشق را به رسمیت می شناسیم؟ و مگر نه اینکه عشق هم هر چه باشد با وصال پودر می شود و تو می مانی و یک دنیا سوال؟ و آیا عاشق شدن خوب است یا معشوق بودن؟ و آیا تا بحال اگر معشوق بوده ای چیزی عایدت شده از معشوق بودن؟ مگر نه اینکه اگر تو که زن هستی عاشق هم بشوی باید انتظار معشوقت را بکشی برای رسیدن بهش، و اگر عاشق باشی و نتوانی تلاش بکنی به چه  ارزد؟؟؟

صحبت های پشت تلفن هرگز در باب عاشقی و ناز کشیدن و ناز کردن و اراجیفی از این دست نبودند، به هر کسی می گویم باورش نمی شود، ولی این من بودم که مدیریت این داستان را بعهده گرفته بودم، و من حتی گاهی خودم هم خودم را نمی شناسم در سختگیری و افسار بسته بودن خودم در دستِ روح خودم، به همان اندازه که می توانم افسار بگسلم از روح دربندم، می توانم محکم ببندمش جوری که نتواند جم بخورد، نمی دانم چطور در آن برهه از زندگی ام آنقدر قوی شده بودم، من کسی بودم که از جیک و پوکم دنیا را باخبر می کردم، نیمه اول زندگی ام مانند سیستم حاکم خانه مان دروازه های دلم بروی همه باز بود، برای اکثر کسانی که فکر می کردم دوستم است درددل می کردم، معمولا" رازی در دل خانواده ما پنهان نمی ماند، اما در آن بهار عجیب متحول شده بودم، پاسخ پیام ها و ایمیل های دوستان در جواب اینکه "چی شد؟" هیچ بود، به همسر هم سپرده بودم با هیچکس درباب صحبت هایمان چیزی نگوید تا خودمان بدون دخالت دیگران به نتیجه برسیم.

و به نتیجه رسیدیم. 

بعد از اینکه فکر کردیم دیگر هیچ نقطه کور و علامت سوالی از بدنه اصلی شخصیت هایمان نداریم، و این با توجه به این پیش فرض بسنده شده بود که، " هیچ دو انسانی نمی توانند کل خودشان را بریزند توی چند تماس تلفنی، نامه یا از این دست، و هیچ مقدار زمان نامحدودی برای شناخت هم نمی تواند تضمین کننده تمام مسائل باشد، خیلی از مسائل اصلا" ارزش گفته شدن ندارند، چیزهایی مثل اینکه چه رنگی را دوست داری و چه غذایی و از این حرفها برای توی فیلم هاست، و خیلی از حرفهای دیگر برای دلبری است و هیچ دو نامزد یا آپشنی با بیشتر صحبت کردن آنهم بی برنامه و از روی هوا نمی توانند بیشتر همدیگر را بشناسند، و کلا" می روند توی فاز دلبری و ناز کردن و خریدن."

نتیجه این بود که خب صحبت ها تمام، و من یک هفته به خودم و خودش فرصت تعمق بیشتر دادم، گفتم من یک هفته وقت می خواهم که جواب بدهم، جواب را هم برایت ایمیل می کنم، بله یا خیر را روز جمعه هفته آینده ساعت دوازده ظهر خواهی گرفت!




تاریخ ارسال: سه‌شنبه 29 دی‌ماه سال 1394 ساعت 11:16 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب
نظرات (3)
چهارشنبه 30 دی‌ماه سال 1394 12:37 ق.ظ
سارا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ساغر جون خیلی قشنگ مینویسی امروز اومدم وبلاگت گفتم کاشکی بازم نوشته باشی عزیزم ماشاء الله به زندگی و خودت و عشقت. یه جورایی دلم میره وقتی میخونم. من تازه اومدم وبت سعی میکنم اروم اروم ارشیوت رو بخونم.
یه جورایی خیلی محکمی خوش به حالت ساغر جان من زن خیلی شکننده و ضعیفی هستم دعا کن برای منم مثل تو قوی و زرنگ بشم.
پاسخ:
سلام سارا!
ممنون از پیام روحیه بخشت، من زنی ساده هستم، گاهی شکننده تر از تمام زنهای عالم، و گاهی سخت تر از سنگ، همه ما زنها عالمی از حس های متنوعیم، مطمئنم تو هم بجاش قوی و زرنگ هستی. بازم ممنون
چهارشنبه 30 دی‌ماه سال 1394 01:45 ب.ظ
آیدین
امتیاز: 0 0
لینک نظر
عالی بود
پاسخ:
ممنون
یکشنبه 4 بهمن‌ماه سال 1394 08:16 ب.ظ
سارای
امتیاز: 0 0
لینک نظر
باز هم با دقت نخوندم/// ولی چه دختر سر سختی بودی...مرد چشم شیشه ای ات چه ها ک نکشیده...از طرف من بهش سلام برسون و تبریک بگو ک تورا داره....
پاسخ:
ممنون، ایشان هم سلام می رسونه!
فکر کنم تنها تو می خونی!!!
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد