X
تبلیغات
رایتل

ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

یکی می گفت من وقتی بچه ام به لگد زدن می افتاد پی به بارداری ام می بردم!!!

یک. عامدانه نمی نویسم، وقت می کنم اما نمی آیم بنویسم، فکر می کنم اگر از حال و احوالات این روزهایم بنویسم زیادی تکراری خواهد بود، اینکه شنیدن کی بود مانند دیدن درباره بارداری خیلی صدق می کند، ما قبل از آمدن همسر به اینجا و احتمال دوری و فراق چندین ساله زیاد درباره اش باهم صحبت کرده بودیم، حجت هایمان را تمام کرده بودیم، تصمیم مان را گرفته بودیم، که این شانس را امتحان می کنیم، دوری را بجان می خریم تا اساس یک زندگی آرام در یک سرزمین بی جنگ را پایه گذاری کنیم، کردیم، شد، وسط هایش سخت که نه طاقت فرسا بود، برای هر دویمان، تحمل کردیم، تحمل کردنی بود، اما حقیقت هیچ شباهتی با تصورمان نداشت، همه چیز خیلی واقعی تر و سنگین تر از تصور بود، اما گذشت، درباره بارداری، یک زن همیشه درباره اش فکر می کند، در جمع های دوستانه حرف می زند، خویشان و اقوام باردارش را می بیند و ازشان سوْال می پرسد، خودش را بارها و بارها در تمام مراحلش تصور می کند، اما اینها هیچکدام مثل واقعیت نیستند، واقعیت فراتر از تصور عمل می کند، گاهی سورپرایز می شوی، گاهی شوکه هستی، گاهی همه چیز برایت خیلی گذرا و عادی تلقی می شود و گاهی فکر می کنی این آخر خط است، و بدی داستان هم در همین است که تمام این تجربه ها را باید با تمام وجود خودت بدست بیاوری، تجربه هایی که همه خیلی منحصر بفردند، و هرگز در زندگی ات نداشته ای!

یکی اش همین دل نازکی های این ماه است، من مراحل بارداری را از روی سایت های مختلف هفته به هفته دنبال می کنم تا از قبل آگاهی داشته باشم، گرچه همسر می گوید نخوانی، و ندانی بهتر از دانستن است، اما من آگاهی قبل از رویارو شدن را بیشتر می پسندم، این یک قلم را هم مثل گرسنگی های در حد مرگ هر یکساعتِ این هفته ها نمی دانستم،  نمی دانستم دل نازکی های یک زن در این دوران تا کجاست؟ و نمی دانستم اتفاقاتی که در ایام خاص قبل بارداری هر ماه بر روح و روان یک زن می تازد و از نوع پرخاش خود را نشان می دهند، اینبار قرار است به طرز معصومانه ای ظاهر شوند، معصوم می شوی، نازک، ضربه پذیر و شکننده.

دیروز برای بار اول در مرکزی که دوره تعلیمی ام را می گذرانم بالا آوردم، یک خریطه مخصوص استفراغ که دکتر داده بود همیشه همراهم بود و اتفاقا" همان روز داشتم با خود می گفتم اینرا هر روز با خود حمل می کنم ولی خدا را شکرتابحال رخ نداده بیرون ازش استفاده کنم، توی کلاس حالم بد شد، سریعا" خود را به سرویس رساندم و رسیده و نرسیده جوس آب اناری که خورده بودم را پررنگ تر از زمان خورده شدنش به بیرون پرتاب کردم، سه چهار نفری داخل سرویس بودند، اگر من در زندگیم شاهد چنین صحنه ای باشم بسته به شرایط حتما" یک عکس العملی از خود بروز می دهم، اگر کسی همراه آن نفر نباشد شاید لااقل بایستم و داخل کیفم دنبال دستمال بگردم، شاید شانه اش را ماساژ بدهم، شاید حداقل یک کلمه بهش بگویم خب الآن بهتر می شوی و از این دست، مسلم است اگر یارو روی سر و صورت من بالا بیاورد حالم بهم می خورد و شاید خشمگین هم شوم، اما در آن لحظه من زن معصوم و لاغر و پاکیزه و هراسانی بودم که با احتیاط خریطه اش را سفت چسبیده و از یکطرف دارد به سرعت روسری اش را از سرش در می آورد و از طرف دیگر تلاش دارد پالتویش را از تن بکند تا کمی راحت تر بالا بیاورد، و آن زن های احمق بطرز وحشتزده ای فرار کردند........

 شب که داشتم این داستان را برای همسر تعریف می کردم اشک هایم قُلُپ قُلُپ ریختند روی صورتم....

دو. اولین بار است که از کم کردن وزنم نگران و ترسانم، و در فکر این هستم که بعد از رفع این حالتم هیچوقت به سماجت گذشته در رژیم غذایی ام سخت نگیرم، و جلو میلم را هرگز نگیرم، چراکه از بین رفتن اشتها و بی میلی می تواند منجر به بیماری های وحشتناکی شود که من قبل از بارداری نزدیک بود دچارش شوم، تلاش کردم کنترل کنم اما زمان زیادی نداشتم و بعد هم که بی اشتهایی و تهوع بارداری به سراغم آمد، البته داستان من مفصل است، و من آدمِ شکایت بابت بی طعمی های جدیدِ دنیای جدیدم نبودم، و سعی داشتم کنار بیایم، اما حالا که ارزیابی می کنم می بینم بخاطر اینکه مستقیما" از دامان پاک مادر و آن دستپخت های دلچسبش پرتاب شدم به دنیای جدیدی از رنگ ها و طعم های بی طعمی و بی تعلقی، بی میلی ام دو چندان شد.

پ ن: برادر زنگ زده حال و احوال کنیم، می گوید خب چه خبر؟ کماکان بارداری دیگه؟ 




تاریخ ارسال: سه‌شنبه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 07:38 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب
نظرات (3)
سه‌شنبه 4 خرداد‌ماه سال 1395 06:39 ب.ظ
سارای
امتیاز: 0 0
لینک نظر
همیشه سالم باشی ساغر عزیزم
ان شاالله به زودی عکس نی نیتو برام بفرستی
پاسخ:
ممنون سارای گلم!
جمعه 7 خرداد‌ماه سال 1395 01:35 ق.ظ
نیره
امتیاز: 0 0
لینک نظر
عادت داشتن به غذای خانگی آن هم از نوع شرقی خیلی کار را سخت می کند
ان شاالله هرچه زودتر بهتر شوی. مغزهای خام و مویز و تخم مرغ عسلی و آب سیب و هویج بخور.
پاسخ:
به کمک مغزها و میوه ها دوره رو سپری کردم، خداروشکر خیلی بهترم عزیزم، ممنون از راهنمایی!
جمعه 7 خرداد‌ماه سال 1395 01:36 ق.ظ
نیره
امتیاز: 0 0
لینک نظر
شاید اونها متوجه بارداریت نشدن و فکر کردن مشکل چیز دیگه ای است...
پاسخ:
آره همسر هم همینو گفت، ضمن اینکه اینجا مردم خیلی ترسو هستند و قبل از هر اقدامی به عواقبش برای خودشون فکر می کنن!
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد