ماهی های دریای کابل!

سعی دارم در این فضای کوچک خودم باشم، نَفَس بکشم زندگی را، به سبک خودم، عمیق و بی باک!

مادرم پیر است.

یک. به تاریخ بیست و شش أکتوبر معادل سه آبان ماه ١٣٩٦ به سمت ایران پرواز کردم، ملبورن- سنگاپور، سنگاپور- دوبی و دوبی- مشهد مسیر راهم بود با رایان، از تمام این بیست و چند ساعت مسیر شاید پنج ساعت را رایان بی مشکل و آرام بود و باقی اوقاتش تلخ گذشت، و من به حد استیصال رسیده بودم، نمی شد با همسر بیاییم، تنها می توانستیم مسیر برگشت را باهم باشیم و در هر صورت یک طرف قضیه را باید به تنهایی به دوش می کشیدم.

اعضای خانواده که اینک خیلی کمتر شده است، به استقبالم آمده بودند،  و درست از دقایق نخست در دلم غمی نشست بی پایان که تا هنوز بیخ گلویم است. 

دو. شنیده بودم وقتی بعد از مدتی به خانه برگردی، خانه آن خانه سابق نخواهد بود برایت، و این درست از بدو ورودم تبارز کرد، کوچه ها، هوا، فضا، و حتی درختان، و وقتی وارد خانه شدم، خانه، در و دیوار تاریک و خراشیده، وسایل منزل جرم گرفته و کهنه، خانه و تمام ساکنینش پیر و خسته...

بقول خواهر این برای همه آدم ها نیست، خیلی ها اینجا فراخ ترند، دلبازتر و خوشایندتر، ما فقیریم، و اینرا بعد از رفتن و دل کندن و بازگشتن خوبترحس می کنیم!

سه. امروز که ساعت نه ما برسیم، فردایش سه بامداد خواهر رسید و تا ساعت پنج چمدان ها گشوده و سبک شده بودند، و این رسم خانوادگی ماست، و من صبر کرده بودم که با خواهر یکجایی عملی اش کنیم!

چهار. دو روز بعد از آمدن خواهر، دختر برادر از هولش زایید!!! قرار این بود که حداقل دو هفته بعدش این اتفاق بیفتد و خوب شد که زودتر رخ داد، خواهر بزرگ از قم رفت برای مراقبت از زائو و نی نی، و ما اینجا اشک ها فشاندیم از بابت تولد اولین نبیره پدری که نیست و مادری که خیلی پیر است....

پنج. رایان درست از بدو ورود خواهر بشدت عاشق شد، گویی پرستار روزهای نخست زندگی اش را بیاد داشت، بوسیدش، نازش کرد و براحتی در آغوشش جای گرفت، با سایر اعضای خانواده هم علیرغم تصورم خیلی عالی برخورد کرد، تو گویی آشنایند برایش، و این برای بچه ای که تا امروز هرگز به آغوش های غریبه پاسخ نمی داد خیلی حرف است!

شش. خیلی حرف دارم برای گفتن، هنوز گیجم، و بیست و چهار ساعت نخست ورودم حالت تهوّع داشتم و تازه حرف خواهر را می فهمیدم که می گفت شب و روزم قاطی شده و حالم خوش نیست، تا امروز هر روز ساعت شش و یا پنج بیدار شده ایم و روزمان آغاز شده است، خوب بود تنها نبودیم و خواهر هم همین وضع را داشت، منتظر می نشستیم تا بقیه بیدار شوند، این وسط رایان خان علاقه مندی اش را به بیدار کردن همگان بشدت نشان می داد، و این قسمت سخت قضیه بود!


تاریخ ارسال: چهارشنبه 10 آبان‌ماه سال 1396 ساعت 03:33 ب.ظ | نویسنده: ساغر | چاپ مطلب
نظرات (3)
شنبه 13 آبان‌ماه سال 1396 02:47 ب.ظ
فاطمه
امتیاز: 0 0
لینک نظر
عزیززززم/ امیدوارم خیلی بهت خوش بگذره/ که قطعا همینطور خواهد بود/ سایه مادرتون مستدام/ رایان را ببوس
سه‌شنبه 16 آبان‌ماه سال 1396 07:09 ب.ظ
زد
امتیاز: 0 0
لینک نظر
چرا خانواده کم شده بود؟
پاسخ:
درست بعد از من برادرزاده و برادر ازدواج کرده و رفتند، مادر هم نیامده بودند فرودگاه، و آن هوا برایش سرد بود، دو برادر و یکتا تنها مستقبلین بودند!
سه‌شنبه 23 آبان‌ماه سال 1396 12:27 ق.ظ
نیره
امتیاز: 0 0
لینک نظر
آخ آخ تنها سفر کردن با بچه واقعا سخت است. آن هم برای کسی که سه بار پروازش عوض می شود. خدا را شکر که به هرحال به سلامت رسیدید.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد